صفحه ها
دسته
وبلاگ های دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 48358
تعداد نوشته ها : 104
تعداد نظرات : 13
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

داستان در مورد دختر كوچكي است كه در يك كلبه محقر دور از شهر در يك خانواده فقير به دنيا آمده بود. زايمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعيف و شكننده اي بود. همه شك داشتند كه زنده بماند. وقتي 4 ساله شد، بيماري ذات الريه و مخملك را با هم گرفت. تركيب خطرناكي كه پاي چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود.
چون مادري داشت كه او را تشويق و دلگرم مي كرد. مادرش به او گفت: «علي رغم مشكلي كه در پايت داري، با زندگيت هر كاري كه بخواهي مي تواني بكني، تنها چيزي كه احتياج داري ايمان، مداومت در كار، جرات و يك روح سرسخت و مقاوم است.» بدين ترتيب در 9 سالگي دختر كوچولو بست هاي آهني پايش را كنار گذاشت و بر خلاف آنچه دكتر ها مي گفتند كه هيچ گاه به طور طبيعي راه نمي رود، راه رفت و 4 سال طول كشيد تا قدم هاي منظم و بلندي را برداشت و اين يك معجزه بود.
او يك آرزوي باور نكردني داشت، آرزو داشت بزرگ ترين دونده زن جهان شود، اما با پاهايي مثل پاهاي او اين آرزو چه معنايي مي توانست داشته باشد؟ در 13 سالگي در يك مسابقه دو شركت كرد و در تمام مسابقات، آخرين نفر بود. همه به اصرار به او مي گفتند كه اين كار را كنار بگذارد، اما روزي فرا رسيد كه او قهرمان مسابقه شد.
از آن زمان به بعد ويلما در هر مسابقه اي شركت كرد و برنده شد. در سال 1960 او به بازي هاي المپيك راه يافت، و آنجا در برابر اولين دونده زن دنيا، يك دختر آلماني قرار گرفت و تا بحال كسي نتوانسته بود او را شكست دهد. اما ويلما پيروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادي 400 متر، 3 مدال المپيك گرفت.
آن روز او اولين زني بود كه توانست در يك دوره المپيك 3 مدال طلا كسب كند...
در حالي كه گفته بودند او هيچ وقت نمي تواند دوباره راه برود.....

دسته ها : ورزشی
يکشنبه بیست و نهم 12 1389 1:4

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.

حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند.

در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.

از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!

اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري ميكند

دسته ها : طنز
شنبه بیست و هشتم 12 1389 23:52

  با وجود اينكه دانشمندان موفق به كسب افتخاراتي از جمله شكافتن اتم، فرستادن انسان به كره ماه و كشف DNA   بدن ما شده اند، ولي هنوز بسياري از رفتارها و حالتهاي عجيب انسان وجود دارد كه از توضيح علت آن ها عاجزند. انساني كه داراي خصوصياتي همچون هنر، رويا و بشر دوستي است، داراي خصوصياتي از جمله موهاي زائد، خجالت كشيدن وانگشت تو دماغ كردن نيز مي باشد! در اينجا به ۱۰ مورد از آن موارد عجيب و بي پاسخ اشاره شده است.

 

سرخ شدن در اثر خجالت

داروين كه يكي از معروفترين دانشمندان جهان است، تلاش بسياري كرد تا از طريق سير تكاملي توضيح دهد به چه علت در هنگام دروغ گفتن يا خجالت كشيدن قرمز مي شويم و ديگران را از شرمندگي خود آگاه مي سازيم. با اين حال بعضي از مردم معتقدند كه اين حالت نشانه ضعف شخص و روبرو شدن با چنين مشكلي است.

 

خنديدن

اندورفين كه موجب بهبود حالت دروني ما مي شود، در اثر خنده ايجاد شده و دليل كاملا موجهي دارد، ولي تحقيقات ۱۰ ساله ي دانشمندان، اين دليل موجه را نقش بر آب كرد و متوجه شدند كه لطيفه ها و جك هاي پيش پا افتاده باعث ايجاد خنده بيشتري مي شوند.

 

بوسيدن

در تعاريف علمي بوسيدن، ذكر شده كه اين عمل ممكن است ژنتيكي و وراثتي نباشد زيرا بسياري از انسان ها از انجام آن امتناع مي ورزند. اما بسياري از نظريه ها، بوسيدن را با خاطرات تغذيه اي دوران نوزادي مرتبط دانسته و حاكي از اينست كه انسان هاي اوليه فرزندانشان را از شير مي گرفتند و تنها از طريق دهانشان به آنها غذا مي دانند كه همين عمل موجب انتقال بزاق دهان و لذت بردن مي شود.

 

رويا

براساس نظريات برخي از دانشمندان، رويا و خواب ديدن، بيان آرزوهاي ضمير نيمه هشيار ماست. اما اين نظريات رد شده اند زيرا هنوز دليل اينكه چرا چنين خيالات و تصورات عجيبي را مي بينيم ، به طور دقيق كشف نشده است.

 

خرافات

عادت هاي غيرعادي ولي اطمينان بخش كه از گذشته تا اكنون وجود داشته اند. براي مثال انسان هاي باستان از ناله شير در چمن ها به عنوان حركت باد سود مي جسته اند. به نظر مي آيد كه در بعضي جوامع، مذهب انگيزه خوبي براي خرافات بوده است.

 

انگشت در بيني كردن

عادت زشت و ناپسند كه بسيار رايج شده است و با اينكه بيرون راندن آن موشها (!) از بيني منفعت خاصي براي بدن ندارد، پس چرا بسياري از مردم اين كار را بطور ميانگين چهار بار در روز انجام مي دهند؟ البته برخي گمان مي كنند كه اين عمل باعث تقويت سيستم دفاعي بدن مي شود.

 

دوران بلوغ

در بين مخلوقات، به جز انسان، هيچ نوع حيواني سالهاي سخت و غيرقابل پيش بيني نوجواني و بلوغ را تجربه نمي كند. برخي افراد معتقدند اين دوران كمك مي كند تا قبل از بالغ شدن، مغز انسان دوباره سازماندهي شود و شخص براي سالهاي بعدي، مسئوليت پذير شود.

 

بشر دوستي

كمك كردن به همنوع بدون هيچ چشم داشت و توقعي، از رفتارهاي عجيب در سير تكامل انسان است؛ كه گاه به صورت گروهي انجام مي شود و گاه فقط به خاطر لذت شخصي.

 

هنر

نقاشي، رقص، مجسمه سازي و موسيقي همگي از خصوصيات زيباي بشريت هستند كه نشان دهنده والا بودن بعد انسان اند و مي توان از آنها به عنوان ابزاري براي انتقال دانش يا تجربه استفاده كرد.  

دسته ها : علمی
شنبه بیست و هشتم 12 1389 23:46

از بهشت كه بيرون آمد، دارايي اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود و مكافات اين وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بي بهشت مي ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده اي كه تو را دوباره به بهشت مي رساند از زمين مي گذرد؛ زميني آكنده از شر و خير، آكنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد، تو باز خواهي گشت، وگرنه...

و فرشته ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. مي ترسيد و مردد بود.

و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهايش را گشود و خدا به او اختيار داد.

خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت، پاداش به گزيدن توست.

عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا تو بهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و صبوري را. واين آغاز انسان بود.

دسته ها : نوشته ادبی
شنبه بیست و هشتم 12 1389 23:43

فرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت:

خدايا، مي خواهم زمين را از نزديك ببينم. اجازه مي خواهم و مهلتي كوتاه. دلم بي تاب تجربه اي زميني است.

خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هايم را اينجا مي سپارم؛ اين بال ها در زمين چندان به كار من نمي آيد.

خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بال هاي ديگر گذاشت و گفت: بال هايت را به امانت نگاه مي دارم، اما بترس كه زمين اسيرت نكند، زيرا كه خاك زمينم دامنگير است.

فرشته گفت: بازمي گردم، حتما بازمي گردم. اين قولي است كه فرشته اي به خداوند مي دهد.

فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ي بي بال تعجب كرد. او هر كه را مي ديد، به ياد مي آورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمي فهميد چرا اين فرشته ها براي پس گرفتن بالهايشان به بهشت بر نمي گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد. و روزي رسيد كه فرشته ديگر چيزي از آن گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش كرد. فرشته در زمين ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

دسته ها : عاطفی
شنبه بیست و هشتم 12 1389 23:41

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
همين !!!!!!

دسته ها : نوشته ادبی
جمعه بیست و هفتم 12 1389 19:37

زمين ايمان آورد و جهان سبز شد...
زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه اي از دلش سر در مي آورد و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود. خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي. اما زمين شك كرده بود، به آفتاب شك كرده بود، به درخت شك كرده بود، به پرنده شك كرده بود.
خدا گفت: به ياد مي آوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ و پر شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و كم كم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما...
من به تو گفتم كه از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت كه آيا مي خواهي تا ابد به اين معرفت بسنده كني؟
تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم كه هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو ، فاصله اي تلخ و سرد است كه نامش زمستان است.فاصله اي كه در آن بايد خلوت و تامل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سكوت و سنگيني را. و تو پذيرفتي.
اما حال وقت آن است كه از زمستان خود به در آيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان تازه ات به كار بري. زيرا كه ماندن در اين سكوت و سنگيني رسم ايمان نيست، ايمان شكفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است
پس ايمان بياور، اي زمين عزيز !
و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شكفتگي و شادماني رسيد.
نام ايمان تازه زمين، بهار بود.

عيدتان پيشاپيش فرخنده و مبارك باد

دسته ها : نوشته ادبی
جمعه بیست و هفتم 12 1389 19:29

چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي

چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي

خليل آتشين سخن، تبر به دوش بت شكن

خدايمان دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

براي ما كه دلشكسته ايم و خسته ايم نه

ولي براي عده اي، چه خوب شد نيامدي

تمام روز هاي هفته را، در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، غروب شد نيامدي

دسته ها : مذهبی
جمعه بیست و هفتم 12 1389 19:25

جان بلا نكارد" از روي نيكمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب كرد وبه تماشي انبوه جمعيت كه راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مركزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت كه چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت. دختري با يك گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يك كتابخانه مركزي فلوريدا با برداشتن كتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته كلمات كتاب بلكه شيفته يادداشت هايي با مداد كه در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب كتاب را بيابد : "دوشيزه هاليس مي نل" . با اندكي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا كند. "جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست كرد كه به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر كشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يك سال ويك ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مكاتبه و نامه نگاري به شناخت يكديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود كه بر خاك قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن كرد. "جان" در خواست عكس كرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شكل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مركزي نيويورك . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي كه بر كلاهم خواهم گذاشت".بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت كه قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام ,موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا كنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبيش به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند كه جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم كاملا بدون تو جه به اين كه او آن نشان گل سرخ را بر روي كلاهش ندارد. اندكي به او نزديك شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممكن است اجازه بدهيد من عبور كنم؟" بي اختيار يك قدم به او نزديك تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم كه تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاكستري رنگ كه در زير كلاهش جمع شده بود . اندكي چاق بود مچ پاي نسبتا كلفتش توي كفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس كردم كه بر سر يك دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني كه روحش مرا به معني واقعي كلمه مسحور كرده بود به ماندن دعوت مي كرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروكيده اش كه بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاكستري و گرم كه از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. كتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم كه در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم كه ديگر عشقي در كار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم كه حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها كه مي توانستم هميشه به او افتخار كنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وكتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز كردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت كردم از تلخي ناشي از تاثري كه در كلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نكارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممكن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شكيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان كه لباس سبز به تن داشت و هم اكنون از كنار ما گذشت از من خواست كه اين گل سرخ را روي كلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت كرديد بايد به شما بگويم كه او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت كه اين فقط يك امتحان است!

طبيعت حقيقي يك قلب تنها زماني مشخص مي شود كه به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد

دسته ها : عاطفی
شنبه بیست و یکم 12 1389 21:44

من از خدا خواستم كه پليدي هاي مرا بزدايد

خدا گفت : نه
آنها براي اين در تو نيستند كه من آنها را بزدايم .بلكه آنها براي اين در تو هستند كه تو در برابرشان پايداري كني!

 من از خدا خواستم كه بدنم را كامل سازد

خدا گفت : نه

روح تو كامل است . بدن تو موقتي است!

من از خدا خواستم به من شكيبائي دهد

خدا گفت : نه
شكيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شكيبائي دادني نيست بلكه به دست آوردني است!

من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد

خدا گفت : نه

من به تو بركت مي دهم

خوشبختي به خودت بستگي دارد!

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از اين جهان دور كرده و به من نزديك تر مي سازد!

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه
تو خودت بايد رشد كني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي!

من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد

 خدا گفت : نه
من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري!

من از خدا خواستم تا به من كمك كند تا ديگران را همان طور كه او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : سرانجام مطلب را گرفتي

دسته ها : عاطفی
شنبه بیست و یکم 12 1389 21:34
X